این سخن امین است ولایق قبول تام که مسیح عیسی بدنیا امدتا گنا هکاران را نجات یابند که من بزرگتر ین آنها هستم .نامه پولس رسول به تیمو تاوس


مجله هفتگی روحانی برای دوستداران مسیح


مجله هفتگی ر وحانی  مسیحی


مجله هفتگی ر وحانی  مسیحی



Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
: خلاصه ای از زندگی مارتین لوتر   ازبهروز مدنی



خلاصه ای از زندگی مارتِین لوتر                              

دوران کودکی  مارتین لوتر، دهم نوامبر سال 1483 در خانواده ای تهیدست در شرق آلمان متولد شد. پدر لوتر مرد با اراده ای بود و دیری نگذشت که کارش بالا گرفت و توانست نیازهای خانواده خود را به خوبی تامین کند.با وجود اختلاف سطوح فرهنگی و اقتصادی و تنبیهات سختی که در آن زمان برای تربیت بچه ها در عموم خانواده ها رایج بود، مارتین همواره می پنداشت که کودکان خانواده های فقیر بهتر می توانند بر مشکلات زندگی خود چیره شوند.ولی وقتی معلوم شد مارتین دارای استعدادی شگرف است،خانواده زمینه تحصیل وی را فراهم ساخت.از آنجایی که خانواده مارتین سخت مذهبی و از کاتولیک های پارسا و پرهیزکاری بودند و از کلیسای رم پیروی می کردند-در آن زمان کلیسای بزرگ دیگری بجز کلیساهای محلی وجود نداشت-دیری نگذشت که مارتین دعای ربانی، ده فرمان و شهادت را از بر کرد و به خواندن مزامیر و سرودهای مقدس پرداخت. لوتر آواز و موسیقی را بسیاردوست داشت وهمچنین صدایی فریبا داشت. او خدا ترس بود و به کوچکترین خطایی خود را گنهکاری بیچاره احساس میکرد و از برزخ و جهنمی که برایش توصیف می شد سخت میترسید. وی حتی حضرت موسی را داوری ترشرو می پنداشت که برای رسیدگی به اعمال نفرین شدگان و تبهکاران بازمی گشت. در آن زمان-بیش از پانصد سال پیش،عقاید خرافی و اعتقاد به جن و پری بسیار رایج بود و خانواده لوتر نیز استثنا نبودند. مارتین جوانی نیرومند،تیز هوش، بذله گو و در مورد مذهب سخت متعصب بود و سرنوشت چنین بود که وی حیات مذهبی دنیای مغرب را دگرگون سازد.
تحصیلات لوتر
چنانکه گفتیم پدر مارتین وی را در سیزده سالگی به مدرسه ای در "ماگدبورگ" سپس در مدرسه بهتری در "آیزناخ" روانه کرد. او همیشه می خواست پسرش قاضی شود. در آن زمان بچه ها برای گذراندن زندگی خود در ایام تحصیل در مدرسه،در کوچه و خیابان سرود می خواندند تا مردم به آنها پول بدهند و در واقع گدایی می کردند. خانم ثروتمندی که شیفته چشمان و صدای فریبای این جوان شده بود وی را به خانه خود برد و در کنار فرزندان دیگرش مانند مادر از او پرستاری میکرد و این برای مارتین حکم یک معجزه داشت. در سه سالی که مارتین در این خانواده مودب، با فرهنگ و مهمان نواز بود به خوبی آموخت که چگونه با اشراف و شاهزادگان و بازرگانان رفتار کند. لوتر در تحصیل علم سخت کوشا بود.در نوزده سالگی دانش نامه لیسانس و در بیست و دو سالگی فوق لیسانس گرفت و در میان هفده نفر رتبه دوم را به دست آورد و وارد دانشکده حقوق شد.
راهب شدن لوتر
لوتر که سخت مذهبی بود می اندیشید که تنها راه چاره برای رستگاری این است که به جهان زشت و اهریمنی پشت کند، به دیری پناه برده و زاهدی تاریک دنیا شود و بکوشد تا از راه تهذیب نفس خویشتن را شایسته بهشت برین سازد. در همین ایام هنگامی که به دیدار خانواده اش رفته بود، زمان بازگشت طوفان سهمگینی او را در برگرفت، روشنی هراس انگیزی جنگل را روشن کرد و ناگاه آذرخشی پیش پای او زمین را از هم شکافت. مارتین از ترس خویشتن را به خاک افکند و در همان حال فریاد زد : "ای آنای قدیس، مرا یاری کن، پیمان می کنم که چون رهایی یابم، راهب شوم".با این تصمیم لوتر در بامداد روز هفدهم ژوئیه سال 1505 وارد دیر راهبان فرقه "آوگوستینوس قدیس" شد و این کار وی برای پدرش که آینده ای روشنی برای او پیش بینی می کرد سخت گران آمد.
یکی از بدترین کارهایی که راهبان در آن زمان انجام می دادند، گدایی بود و این برای یک فوق لیسانس دانشگاه کار آسانی نبود. ولی اعتقاد او بیشتر از این حرف ها بود و چنان در کار تهذیب نفس پیش رفت که به پارسایی، مشهور شد و بعد ها راجع به خود گفت:"اگر راهبی از راه ربانیت به بهشت برود ، من آن راهب هستم ،در همین ایام که لوتر راهبی تمام عیار شده بود به عنوان نماینده ای از راهبان آوگوستینی برای رفتن به شهر مقدس رم برگزیده شد. این سفر پنج ماهه برای لوتر بسیار جالب بود و با شهرها وکشورهای مختلفی آشنا شد و هنگامی که به آنجا رسید حقیقتا احساس خوشحالی می کرد ولی چیزهایی که در آنجا دید از جمله زندگی نکبت بار "پاپ الکساندر ششم"، اشیای نا مقدس و پلید، سبکسری و هرزگی کشیشان رم، وی را سخت آزرده خاطر ساخت ولی با همه اینها هنگامی که به شهر خود بازگشت هنوز راهبی پارسا و مومن بود. پس از بازگشت، وی را به دیر "ویتنبرگ" منتقل کردند. درآنجا با کشیشی به نام "فین اشتاوپیتس" آشنا شد. او لوتر را تشویق به ادامه درس کرد تا درجه دکترایش را بگیرد و در دانشگاه استاد کتاب مقدس شود. او هنوز سی ساله نشده بود که مجتهدی کامل شد و به تدریس در دانشـگاه و وعظ و خطابه در کلیسای محلی پرداخت و نشان داد که خطیب و سخنرانی زبردست است. او چنان نفوذی در مردم شهر پیدا کرد که در سی و یک سالگی سرپرست راهبان آن ناحیه شد و مسئو لیت  یازده صومعه به گردنش افتاد.لوتر در آن زمان محبوب ترین استاد دانشگاه ویتنبرگ بود. وی زبان عبری و یونانی را نیز آموخت و توانست کتاب مقدس را به زبان اصلی بخواند و با خواندن رساله "پولس رسول"که خطاب به رومیان نوشته شده بود، چیزهایی دستگیرش شد که زندگی وی را از بیخ و بن دگرگون ساخت زیرا پولس رسـول را مردی دلیر و بی پروا یافت که به رحمت و آمرزش پروردگار ایمان داشت و مطمئن بود که خداوند گناهانش را بخشوده است و همین باعث شادمانی و آرامش وی شده بود. وی در رساله خود حتی نامی از اعتقادات خشک کاتولیک ها مثل ریاضت، کفاره دادن و اعتراف نزد کشیش نیاورده بود. بدین ترتیب آن ترسهای نابجایی که از عهد کودکی راجع به خداوند و زندگی در عالم برزخ و... در دلش لانه کرده بود را از خود راند. لوتر از آن زمان مرد دیگری شد.
اولین اعتراض لوتر
لوتر دریافته بود آنچه در دین اهمیت دارد حالت و کیفیتی است که در اعماق دل آدمی،از ایمان به مسیح پدید میآید و بر اثر آن زندگیش دگرگون میشود. بدین ترتیب نفرت او از مراسم و آیینهای دروغینی که به نام دین در کلیسا انجام میشد، بیشتر شد تا جایی که به مقابله با آمرزش فروشی قد برافراشت. زیـرا این کار فشاری بر کاتولیکها به ویژه مردم آلمان بود و در مقابل، سیل پول را به کلیسای رم سرازیر می کرد. چرا که مردم بر پایه تبلیغات کلیسا فکر می کردند با دادن کفاره، مردگان آنها در برزخ آرامش خواهند یافت. لوتر در ادامه اعتراض خود اعلامیه کوبنده  ای  ،نود وپنج ایراد با تکیه بر  کتاب مقدس در مورد آمرزش فروشی را بر در کلیسا کوفت. و پس از شنیدن اعتراضات بی مورد و غیر منطقی به ایراد هایش خشمگین تر از پیش نوشت: "پاپ را اختیاری بر عالم برزخ نیست. اگر هست چرا درهای دوزخ را به نام عشق و محبت نمیبندد؟" پاپ سخنان او را جدی نگرفت ولی طی همین مبارزات،بازار آمرزش فروشی کساد شد و علاقه مردم به لوتر افزایش یافت به طوری که وی را "پیامبر آلمانیها" نامیدند. شبی طرفداران لوتر که در آن زمان "ملیون" نامده می شدند، تمام نوشته ها  ی دردفاع از آمرزش فروشی را به آتش کشیدند.
مناظره لایپزیگ
وقتی پاپ از این موضوع مطلع شد به لوتر اخطار کرد که باید طی شصت روز خود را برای محاکمه به کلیسای رم برساند. اما فرمانده شهر "ساکسونی" که محل زندگی لوتر بود از اجرای فرمان پاپ امتناع کرد و لوتر را به "آوگسبورگ" فرستاد تا به طور خصوصی با نماینده پاپ صحبت کند، اما وی نتوانست از این مصاحبه نتیجهایی حاصل کند. تا اینکه لوتر به همراه گروهی از استادان و دویست دانشجوی تبرزین به دست، برای بحث با یکی از طرفدارن پاپ به نام "جان اِک" به لایپزیگ رفت. این منـاظره که به لایپزیگ معروف شد، هجده روز طول کشید و سرانجـام لوتر مغلوب اِک که سخنران و جدل کنندهای سر سخت بود گشت. او توانست از نقاط ضعف لـوتر استفاده کرده و وی را مجبور به آشکار ساختن منظور نهایی خویش سازد. در نهایت لوتر گفت:"ما رأی پاپ و کلیسا را قبول نداریم!" متقابلا پاپ هم با استفاده از موقعیت ایجاد شده، طی فرمانی لوتر را بی دین و دشمن کلیسا اعلام کرد، خواندن کتاب های لوتر و دفاع کردن و پناه دادن وی قدغن شد. همچنین پاپ در نامه ای به لوتر نوشت:" تا شصت روز فرصت دارد از گناه خود توبه کند وگرنه تکفیر شده و از کلیسای روم مطرود خواهد شد." اما لوتر در برابر همگان فرمان پاپ را به آتش کشید. در حین انتشار این اخبار در بعضی شهر های آلمان، کتاب های لوتر را سوزاندند. امپراطور جدید"شارل پنجم" نیز که خون آلمانی در رگهایش جریان داشت ولی در دل یک اسپانیایی تمام عیار و کاتولیک متدینی بود، به یک راهب بی نوای آلمانی اجازه نمی داد تا روابطش را با پاپ تیره سازد. به علاوه شکست لایپزیگ باعث شده بود لوتر بسیاری از دوستانش را از دست بدهد. بدین ترتیب لوتر که در تنگنا افتاده بود شروع به نوشتن کتاب و مقالاتی در جهت پشتیبانی از نهضت "اصلاح مذهب" کرد و کتابهایی تحت عنوان "کلیسا در اسارت بابل" و "آزادی انسان مسیحی" را تحریر کرد. بعد از پایان مهلت شصت روزه، شارل پنجم که دل خوشی از پاپ نداشت، لوتر را به رم تسلیم نکرد و او را برای محاکمه به "ورمس" فرستاد. در آنجا لوتر از کتابهای محکوم شده خود به شدت دفاع کرد و شورا هم به محکومیت او رأی داد. اما همان شب اعلانهایی که تصویر یک کفش روی آن بود بر تالار و دیگر خانه های شهر چسبانده شد که نشانه جنبش روستایی و دهقانی بود.
تبعید
مجددا هیأتی به طور خصوصی با لوتر وارد بحث شد تا به هر دست آویزی شده، او را به تکذیب آثارش وادار کنند و زمانی که موفق نشدند، بنابر فرمانی او را تا آخر عمر مرتد شناختند و خواندن کتابها و پشتیبانی از وی قدغن شد و دستور دادند هرکجا که او را دیدند، دستگیر کنند و نزد امپراطور بفرستند. پس از این حادثه لوتر نـاپدید شد، لوتر که به وسیـله دوستـانش دزدیده شده بود، درقلـعه ای دور افتـاده در "وارتبـورگ" نـزدیک یک سال پنـهان می زیست و برای اینکه شناخته نشود تغییر لباس و چهره داده بود و از آنجا، برای دوستانش در ویتنبرگ نامه می نوشت و این چنین مبارزه می کرد. لوتر طی این نامـه ها با خبر شده بود کـه "فیلیپ ملانشتون" کار اصلاح کلیسا را رهبری کرده و پیش می برد. در این زمان بود که تغییرات سریع و بزرگی در زندگی مذهبی مردم پیش آمد.
تغییر در رسوم کاتولیک
تغییراتی مانند ازدواج کشیشان و راهبه ها، خواندن مراسم عشـای ربـانی به زبان آلمانی و شکستن مجسمه ها و پیکرههای قدیسان در کلیسا با چنین سرعت و هیجانی ایجاد شده بود، باعث آشفتگی شده بود. لوتر از این وضع بسیار ناراحت بود. در این ایام بود که لوتر در کنج تنهایی، بزرگ ترین کار خود یعنی ترجمه مستقیم انجیل از متن یونانی به آلمانی را انجام داد که از ترجمه لاتین به آلمانی بسیار شیواتر و زیباتر بود و هنوز بعد از چهارصد سال هیچ ترجمه دیگری در زبان آلمانی به پای آن نرسیده است. لوتر بعد ها نیز تورات را از اصل عبری به آلمانی ترجمه کرد. بدین ترتیب ماهها گذشت و هر روز اخبار دلهره انگیزتری از ویتنبرگ می رسید.چنان که ملانشتون میگفت: "سد شکسته است و من نمی توانم جلوی آب را بگیرم." انقلابیون مجسمه های کلیسا را میشکستند، کلیساها را تعطیل میکردند و حتی یک بار کشیش را از محراب به زیر کشیدند. در همان زمان عده ای شورشی دو آتشه ادعای پیامبری کرده، کتاب مقدس را بی اهمیت دانسته، به کناری افکندند و تعلیم و تربیت را قدغن ساختند و
در چنین شریطی لوتر دیگر نتوانست تاب بیاورد و با اینکه جانش در خطر بود از قلعه خلرج شده و به ویتنبرگ بازگشت و به زودی دریافت که جنبشهای تندرو برای اصلاح کلیسا سراسر آلمان را فراگرفته است. بنابرین هفت روز پیا پی درکلیسای شهر برای مردم به موعظه پرداخت و گفت: "باید میانه روی را پیشه خود ساخت، زیرا به کار بردن زور در امور مذهبی ابلهانه است.باید به مردم مهلت داد." وی گفت:"هم آنان که می خواهند همه چیز را ناگهان دگرگون سازند و هم آنان که از این تغییرات هراسناکند هر دو بر خطا هستند." بدین ترتیب لوتر طوفان ویتنبرگ را فرو نشاند، این پیروزی در سراسر آلمان نتیجه محسوسی داشت. ولی بیم انقلاب و حتی جنگهای داخلی همه جا موج می زد.
پیدایش کلیسای پروتستان
لوتر که اکنون مرد روز آلمان شده بود و همه حتی آن هایی که او را دوست نداشتند به وی تکیه میکردند، توانست این آشوب و هرج و مرج را کنترل کند و به این ترتیب در های پیشرفت بر نهضت اصلاح طلبانه اش گشوده شد. در کار کلیسا تغییراتی حاصل گشت و بیشتر مردم از کلیسای کاتولیک به کلیسای پروتستان روی آوردند. البته این جنبش مختص آلمان نبود و در بخشهای دیگر اروپا نیز اصلاح کلیسا شروع شده بود. در عین حال بسیاری از مردم در هم شکسته شدن وحدت کلیسا را برای جهان مسیحیت حادثه ای غم انگیز میشمردند و معتقد بودند مسیحیان باید با هم متحد باشند و دوشادوش یکدیگر در برابر زشتـی های جهـان قد برافـرازند ولـی علیرغم همـه تلاش هایی که انجام شد کلیسای مسیح به دو کلیسای کاملا متفاوت تقسیم شد. کلیسای پروتستان و کلیسای کاتولیک.
خانواده لوتر
لوتر قصد ازدواج نداشت. ولی زمانی که در کلیسای پروتستان ازدواج راهبه  هاو کشیشها را  مجاز شناخته شد و راهبه ها برای ازدواج از دیرها فرار می کردند، لوتر ضمن کمک به چند راهبه با یکی از آن ها به نام "کاترین فن بورا" که بیست و شش سال داشت ازدواج کرد، در حالی که لوتر در آن زمان چهل و دو ساله بود. لوتر و همسرش برای زندگی به یک دیر چهل نفره رفتند. خانواده لوتر با داشتن شش فرزند پر از مهر و صفا بودند ،لو  تردر بیست سال بقیه زندگی اش نیز دست از کوشش برای اصلاح کلیسا برنداشت و به یکی از نیرومندترین شخصیت های تاریخ جهان بدل گشت. سرانجام این مرد بزرگ و با اراده در هجدهم فوریه سال 1546 در زادگاه خود آیسلبن پیروانش را تنها گذاشت و چشم از جهان فرو بست .

 



| نظرات [0]






: جستجوگر معنا ؛ نگاهی به زندگی فکری نیکوس کازانتزاکیس


جستجوگر معنا ؛ نگاهی به زندگی فکری نیکوس کازانتزاکیس

نیکوس کازانتزاکیس؛ نویسنده، شاعر، روزنامه نگار، مترجم، اندیشمند و عارف شهیر یونانی در 18 نوامبر 1883 در شهر هراکلیون از جزیره کرت به دنیا آمد. او در زمانی متولد شد و دوران کودکی اش را پشت سر گذاشت که هموطنانش جنگ همه جانبه ای را برای بیرون راندن ترکهای عثمانی از جزایر کرت و یونان پیگیری می کردند . " قسمتم این بود که در لحظه بحرانی جنگ کرت برای آزادی، در این سرزمین، به دنیا بیایم و بدین ترتیب از همان اوان کودکی متوجه شدم دنیا مالک خیری است عزیزتر از زندگی ، نوشین تر از سعادت : آزادی." گوشه ای از این مبارزات در رمان "آزادی یا مرگ" آمده اند. حتی شخصیت پدر نیکوس - که از فرماندهان و پیشتازان مبارزه با ترکها بود - با روحیات پهلوان میکالیس قهرمان کتاب " آزادی یا مرگ" بی شباهت نیست. محیطی که نیکوس  دوران کودکی خود را در آن به سر برد ویژگی دیگری نیز داشت و آن خاصیت "چندگانگی" فرهنگی بود. در کرت فرقه های گوناگون مسیحی به همراه "ترکهای مسلمان" همزیستی داشتند و این امر در شکل دادن به شخصیت نیکوس بی تأثیر نبود ؛ شخصیتی که همه عمر خود را بر سر تجربه، فهم و درک فرهنگها وادیان و سنتهای گوناگون - در حد توان و وسع خود - گذاشت.
در سال 1897 نیکوس به اتفاق مادر و خواهرش به جزیره ناکسوس نقل مکان کردند تا پدرش با آسودگی بیشتری به جنگ با ترکها بپردازد. نیکوس طی مدت دو سال سکونت در این جزیره وارد مدرسه فرانسوی صلیب مقدس شد که توسط فرقه فرانسیسکن ( پیروان فرانسوآ اسیزی ، عارف مشهور ایتالیایی ) اداره می شد. وی در آنجا زبانهای ایتالیایی و فرانسوی را آموخت و با آیین مسیحیت بیش از پیش آشنا شد . تحصیل در این مدرسه نیز در عشقی که نیکوس بعدها به فرانسوا اسیزی و عیسی مسیح پیدا کرد بی تأثیر نبود. پس از آزادی کرت و مغلوب شدن ترکها در سال 1898 نیکوس به آنجا بازگشت و در دبیرستان مشغول تحصیل شد. سپس به آتن رفت تا به مدت چهار سال حقوق بخواند . از دانشگاه آتن با درجه عالی فارغ التحصیل شد و آنگاه دو سال به گشت و گذار در یونان پرداخت .   گشت و گذار در یونان لذتی واقعی و غنایی بزرگ است : خاک یونان چنان با خون و عرق و اشک آمیخته شده و کوههای یونان از بس شاهد تلاش انسانها بوده اند که اندیشیدن به این حقیقت که اینجا روی این ساحلها و کوهها ، سرنوشت بشریت در خطر بوده اند ، پشتت را می لرزاند" .
او سپس بر خلاف میل پدرش که انتظار داشت به پارلمان یونان راه یابد و بدین طریق به کرت خدمت کند راهی فرانسه شد. در پاریس به دام ادبیان افتاد . هرچه از هوگو ، روسو ، شاتو بریان، موسه و لامارتین به دستش می رسید می خواند . در کلاسهای درس هانری برگسون شرکت می کرد و بشدت تحت تأثیر مفهوم "نیروی حیاتی" بود که برگسون بیان می کرد. تقریباً در همین ایام بود که با آثار نیچه آشنا شد . اندیشه های  وی را با حرص و ولع بسیار پذیرفت و تا آخر عمر هم از نفوذشان خلاصی نیافت. 
نیکوس کازانتزکیس در سال 1914 به همراه آنگلوس سیکه لیاتوس شاعر یونانی به قصد دیدن زیارتگاههای یونان به شهرهای مختلف کشورش سفر کرد . در این زمان علاقه اش به مذهب چنان جلب شده بود که در زیارتگاه آتوس تصمیم گرفت 40 روز ریاضت بکشد تا با مسیح ارتباط روحانی برقرار کند اما در این امر با شکست مواجه شد.
" با گذشت سالیان ، اندک اندک دریافتم که برای جستجوی چیزی که همه عمر به دنبالش بودم به "کوه مقدس " رفته بودم. آنجا رفته بودم تا دوست و دشمنی بزرگ ، همتای قامت من بلکه بزرگتر بجویم همو که در کنار من وارد عرصه مبارزه شود ... روح من فاقد این چیز و این شخص بود و از همین رو احساس خفقان می کرد".  
در سال 1917 نیکوس به اتفاق فردی پرتحرک به نام الکسیس زوربا به پلوپونزوس ، جزیره ای در یونان، رفت تا به استخراج زغال سنگ بپردازد . آشنایی با زوربا برای وی الهام بخش خلق کتابی به نام "زوربای یونانی" شد که نیکوس آن را در سال 1945 نگاشت. نیکوس در سال 1919 برای تصدی پست مدیر کلی رفاه عمومی به آتن رفت در مأمورتی ویژه شرکت کرد و 150000 یونانی را که تحت آزار کردهای ارمنستان بودند از قفقاز به مقدونیه برگرداند . پس از بازگشت از مقام خود استعفا داد و دوباره به جستجوهایش در قالب سفر ادامه داد. ابتدا به وین رفت . در آنجا به مطالعه آثار بودا پرداخت و تحت تأثیر مفهوم "نیروانا" قرار گرفت. سپس به برلین سفر کرد و رهبری یک گروه کمونیستی را برعهده گرفت. در این سالها بین لنین و بودا حیران و سرگردان بود اما عشق او به بودا و کمونیسم هم کمرنگ شد و در سال 1924 آلمان را ترگ گفت و به شمال ایتالیا رفت. 11 هفته در آسیسی توقف کرد. در آنجا به عشقی تازه گرفتار آمد؛ معشوق جدید سن فرانسیس بود. این سیر و سلوک  و کاوش ، خاطرات و تجربیاتی را پدید آوردد که 30 سال بعد نیکوس در کتاب " مرد بینوای خدا" به گوشه هایی از آن اشاره می کند.

در سال 1924 نیکوس به کرت بازگشت و در حالت انزوا سرودن دیوان بلند اشعار خود با عنوان " اودیسه روایتی نو" را آغاز کرد. کتاب شامل 33 هزار بیت شعر است و سرودن آن 15 سال وقت گرفته است. قهرمان کتاب اودیسه تنها و مصمانه وادیهای گوناگونی را برای کشف جوهر زندگی طی می کند. نیکوس به سال 1927 برای شرکت در دهمین سالگرد انقلاب اکتبر به مسکو رفت و پس از این مسافرت ، احساساتش نسبت به کمونیسم رنگ باخت، هرچند که مانند بسیاری دیگر از اندیشمندان به صورت مرتب و پیگیر به آرمان عدالت خواهی می اندیشید. او در سال 1935 پس از سالها گشت و گذار در فرهنگ و تفکر مغرب زمین، به ژاپن و چین سفر کرد و موفق شد گوشه ای از فرهنگ مشرق زمین را نیز از نزدیک ببیند. حاصل این سفر کتابی است با نام "کتاب سنگی" که نیکوس آن را به زبان فرانسه نوشته است. کازانتزاکیس در سال 1948 در شهر آنتیپ در جنوب فرانسه اقامت گزید و سه کتاب به نامهای " مسیح باز مصلوب"، " آخرین وسوسه مسیح" و "مرد بینوای خدا" را نگاشت که همه به طور مستقیم یا غیرمستقیم به افکار و زندگی و تعالیم مسیح مربط  می شوند. او در ابتدا کتاب " مسیح باز مصلوب" را نوشت. داستان در یونان جریان می یابد. جشنی بر پاست و اهالی روستا در کرت خواهان ترتیب دادن نمایشی درباره مسیح هستند. مانیولیوس چوپان، نقش مسیح را بر عهده می گیرد اما کم کم روحیات مسیح بر وی اثر می گذارد. از دنیا روبر می تابد و مصمم می شود طبق آیین مسیح زندگی کند و در این راه برای نجات انسانها، دردها و رنجهای بسیاری را بر جان می خرد و حتی عده ای هم به عنوان پیرو گرد او جمع می شوند. اما با مخالفتهای تجار و کشیشان مواجه می گردد و عاقبت مسیح وار به دست مردمی که تحریک شده اند، کشته می شود.

" ... ولی نتوانست حرفش را بزند. بر سنگفرش صحن در غلتیده بود . تشنجات مرگبار تنش را تکان می داد. بازوانش مثل کسی که صلیب کشیده شده باشد هنوز از هم باز بود. خون از همه تنش می ریخت ، تنش را با دشنه سوراخ سوراخ کرده بودند".
این کتاب در یونان و حتی کشورهای دیگر سروصداهای زیادی ایجاد کردد به طوری که روحانیان مسیحی کرتی، کازانتزاکیس را مرتد شمردند و حتی پس از مرگ اجازه دفن جسدش را در کرت ندادند. این کتاب چنان و چندان تأثیری بر نخبگان داشت که آلبرت شوایتزر تصریح کرد در همه عمرم کتابی چنین تکاندهنده مطالعه نکرده بودم. در این سالها نیکوس کتابی دیگر به نام " آخرین وسوسه مسیح" نوشت. این اثر البته ملغمه ای از عنصر خیال و وقایع تاریخی زندگی مسیح است . او  در این اثر به زندگی خاص حضرت  توجه ندارد و بیشتر خواهان نشان دادن رنجها و دردهایی است که بر کسانی که خواهان تعالی روح هستند می رود.  نیکوس کازانتزاکیس در اواخر عمر اثری دیگر به نام " برادرکشی" را منتشر کرد. قهرمان این کتاب کشیشی به نام پدر یاناروس است که قربانی دو دشمن سرسخت ( سلطنت طلبان و کمونیستها) می شود. در این کتاب نیز عشق و علاقه وافر نیکوس به شخصیت  مسیح و تعالیم اخلاقی او بوضوح آشکار است هرچند که او هیچ وقت دید و نظر مثبتی نسبت به روحانیان مسیحی و کلیسا نداشت. نیکوس کازانتزاکیس در سال 1957 در آلمان و پس از سفری نسبتاً طولانی به شرق درگذشت در حالی که خود اذعان می کرد کاوشها و جستارهایش ناتمام باقی مانده اند. 

 کازانتزاکیس سالکی است که جستارهایش حوزه های زیادی را در بر می گیرند. در او نیازها و حساسیتهای متفاوتی وجود دارند که وی را به حرکت وا می دارند : عشق او به آزادی، نیاز به جاودانه شدن، میل به جستجوی آرمانهای والای بشری، خواست برای قهرمان شدن و قدیس گشتن ، تجربه و دیدن ناشناخته ها و نادیده ها ، تفوق بر جسم و غلبه بر دشمن درون ( ترس، جهل، حسد، تنبلی و دروغ)

نیکوس کازانتزاکیس سالکی است که جستارهایش حوزه های زیادی را در بر می گیرند. در او نیازها و حساسیتهای متفاوتی وجود دارند که وی را به حرکت وا می دارند : عشق او به آزادی، نیاز به جاودانه شدن، میل به جستجوی آرمانهای والای بشری، خواست برای قهرمان شدن و قدیس گشتن ، تجربه و دیدن ناشناخته ها و نادیده ها ، تفوق بر جسم و غلبه بر دشمن درون ( ترس، جهل، حسد، تنبلی و دروغ).  یکی از این نیازها را معناطلبی و جستجوی معنا نام می نهیم و قصد داریم در این مقال تنها حول و حوش این موضوع سخن بگوییم. در زندگی ما انسانها پرسشهای متنوع و زیادی وجود دارند و در بین این پرسشها سؤالاتی موجودند که فراتر ار کنجکاوی صرف می روند و به طور مستمر و دایم، همسفر و همراه ما هستند. در گوشه ای از این پرسشها اما سخن بر سر موضوعاتی خاص است : عالم چگونه و به چه دلیل به وجود آمده است؟ زندگی برای کدامین هدف است؟ انسان کیست؟ چه می خواهد؟ و کم و کیف نیازها و خواسته ها وی  کدامها هستند؟ و... به این پرسشها می توان نام " پرسشهای اساسی عالم و آدم " را عطا کرد و این پرسشها البته می توانند محرک و خاستگاه عمری کاوش و تفحص باشند. آنگاه که از جستجوی معنا سخن می گوییم منظور مواجهه آدمیان با این گونه پرسشها و تحرک و جستاری است که آنها در این مسیر از خود نشان می دهند به حساب می آید.

کازانتزاکیس هم از مسیر تندباد این پرسشها دور نبود و عمری را با پرسشهایی از مبادی و مبانی علم و زندگی سر کرد. شروع مواجهه او با این پرسشها هم برخورد با جوابهایی بود که محیط و فرهنگ جامعه اش بدان سؤالات عطا می کرد. آغاز جستار او هم البته پس از شک و تردید به این جوابها خود را نشان می داد.

کازانتزاکیس جستجوگر معنایی بود که هرچند گاهی از عمل پربار سخن به میان می آورد و آن را معنای اصیل زندگی می شمرد و گاهی به دنبال ریاضت ره می سپرد و زمانی به نوشتن و سرودن می پرداخت . در همه این گذرگاهها  نیاز به یافتن معنای اصیل زندگی و ارائه پاسخی به آن پرسشهای همیشگی از زندگی او به ما رخ می نمایاند

گفتیم که آرمانها و نیازهایی چون: تقدس خواهی، تفوق روح بر جسم، شجاعت طلبی، آزادیخواهیی و ... در آثار کازانتزاکیس بوضوح و بوفور هویدا هستند اما به نظر می رسد همه این اندیشه ها ذیل"  نیاز به معنا" خود را نشان می دهند. بدین جهت به نظر ما می رسد که همه  جستارها و کوششهای او را می توان با توجه به این نیاز توجیه کرد . او جستجوگر معنایی بود که هرچند گاهی از عمل پربار سخن به میان می آورد و آن را معنای اصیل زندگی می شمرد و گاهی به دنبال ریاضت ره می سپرد و زمانی به نوشتن و سرودن می پرداخت . در همه این گذرگاهها  نیاز به یافتن معنای اصیل زندگی و ارائه پاسخی به آن پرسشهای همیشگی از زندگی او به ما رخ می نمایاند. او در مرحله ای از زندگی خویش به سروانتس علاقمند می شود و در مورد او این گونه داد سخن می دهد : " بعدها که سروانتس را خواندم قهرمان او دون کیشوت برایم قدیس و شهیدی می نمود که در میان مسخره و خنده روانه شده بود تا ورای روزمرگیها به کشف جوهری بپردازد که پشت نمودها پنهان است .

این مرحله نیز در زندگی کازانتزاکیس موقتی بود هرچند که جستجوی معنا از جملات فوق بخوبی و بوضوح عیان است. جستجوهای کازانتزاکیس طبیعتاً حوزه هایی بس فراخ را در بر می گرفتند : از نیچه تا بودا و از برگسون تا داروین و از شوایتزر تا لنین  در این دایره بزرگ جا داشتند و این اسامی بخوبی نشان دهنده گذر نیکوس از آرمانی به آرمان دیگر و از یقینی به یقین تازه تر است. در این گیرودار مرحله تازه ای در سیر و سلکوهای این جستجوگر بزرگ به وجود می آید. در این جایگاه است که او می گوید : نیچه یادم داد که به نظریه های خوشبینانه اعتمادی نداشته باشم ، می دانستم که قلب انسان به تسلا نیازی دائمی دارد ... بنابراین باید دست به انتخاب نومیدترین جهان بینی ها بزنیم" . در این وادی او آرامش بودا ، ابرمرد نیچه، نیروی حیاتی برگسون و جامعه بی طبقه لنین را سرپوشها و تسلاهایی می داند که آدمی در مواجهه با این نیاز اختیار کرده است. او حتی درباره نیچه که این امر را بر او مکشوف کرده است سخن فوق را صادق می داند و ابرمرد نیچه را نیز دامی دیگر نام می نهد.

 نیکوس، فعالانه و مشتاقانه خواهان آن است تا با اعتمادی خلل ناپذیر به خویشتن ، جواب پرسشهای اساسی عالم و آدم را دریابد و در این راه با شکست مواجه می شود و حکم به پوچی و بی معنایی عالم و زندگی می دهد ، وادی دیگر مسیر حرکتی است که رویکرد آدمی در قبال پرسشهای و سؤالات گرانسنگ تغییر می کند و آدمی با تأمل و توجه به نقصانها و ضعفهای خویش متوجه می شود که بر هر ندانستنی نمی توان رنگ و انگ نبودن زد.این تغییر نگاه در کازانتزاکیس هم به وجود آمد و وادی جدید حاصل این تحول است. او ابتدا به بی معنایی و پوچی عالم و آدم حکم کرد اما پس از آن دریافت که جهان ما پیچیده تر و دیرفهم تر از آن است که این حکم کلی را برتابد

بدین گونه مرحله ای نو در جستجوهای کازانتزاکیس آغاز می شود : مرحله ای که به قول خودش نومیدانه ترین جهان بینی هاست و چیزی جز یأس و نفی همه چیز از آن مشاهده نمی شود. اما این مرحله نیز در زندگی فکری کازانتزکیس موقتی و گذارست ؛ هرچند که رگه هایی از آن در سایر دوره های زندگی پر جنب و جوش وی به چشم می خورد. یأس و نومیدی کازانتزاکیس به مرور زمان مهمانی فربه یافت . میهمان تازه ، جایگاهی است که نیکوس در عبارات و جملاتی چون: " انسان موجودی شگفت انگیز است" ، " فکر می کنم در هر چیزی رازی نهفته است" بر زبان می آورد. " وادی تعجب و شگفتی" و " سر فرود آوردن متواضعانه به پرسشهای اساسی" نامهایی هستند که این مرحله را بهتر معرفی می کنند. این وادی را می توان آخرین مرحله جستجوهای کازانتزاکیس به حساب اورد . در مقام تبیین، اگر آن یأس را اینگونه توجیه کنیم که نیکوس، فعالانه و مشتاقانه خواهان آن است تا با اعتمادی خلل ناپذیر به خویشتن ، جواب پرسشهای اساسی عالم و آدم را دریابد و در این راه با شکست مواجه می شود و حکم به پوچی و بی معنایی عالم و زندگی می دهد ، وادی دیگر مسیر حرکتی است که رویکرد آدمی در قبال پرسشهای و سؤالات گرانسنگ تغییر می کند و آدمی با تأمل و توجه به نقصانها و ضعفهای خویش متوجه می شود که بر هر ندانستنی نمی توان رنگ و انگ نبودن زد. به عبارت دیگر، در این منظر نگاه انسان از عالم به آدم تغییر می کند. فردی که از عالم و و زندگی پرسش می کرده است با تأمل بیشتر بر خویشتن این گونه داد سخن می دهد که : آنکه می خواهد جهان و معنای آن را بشناسد کیست؟ تا کجای این مسیر می تواند طی کند ؟ چه می تواند بداند و چه می تواند انجام دهد؟... این تغییر نگاه در کازانتزاکیس هم به وجود آمد و وادی جدید حاصل این تحول است. او ابتدا به بی معنایی و پوچی عالم و آدم حکم کرد اما پس از آن دریافت که جهان ما پیچیده تر و دیرفهم تر از آن است که این حکم کلی را برتابد . در این جایگاه هنگامی که زوربا از او در باب " هدف خلقت و زندگی" پرسش می کند او تنها به این نکته بسنده می کند که جهل و نارسایی انسان عمبق تر از آن است که جوابی در این زمینه داشته باشد و او همه کتابها و جستارهایش را حاشیه ای بر این پرسش مهم اما ثقیل می داند و از دردی سخن به میان می آورد که این پرسشها در جانش ریخته اند و او را به طور مرتب آزار می دهند. بدین گونه است که جستجوهای کازانتزاکیس بال و پر می گیرند : " هرگاه به به یقینی رسیده ام آرامش و اطمینانم زودگذر بوده است و شکها و دلهره های تازه در دم از این یقین بر می شوند و مجبور می شوم مبارزه ای تازه در پیش گیرم تا از این یقین قبلی ام برهم و یقینی تازه بجویم تا عاقبت آن یقین تازه هم به نوبه خود به بلوغ می رسد و به بی یقینی بدل می شود... پس چگونه می توانیم بی یقینی را تعریف کینم؟ بی یقینی مادر یقینی تازه است".

آنگاه که کازانتزاکیس به راهها و روشهای رسیدن به این مهم  و حل بحران معنای خویش می اندیشد بر دو عنوان "نظر" و "عمل" دست می گذارد. نیکوس با توجه به به دغدغه زیاد و همیشگی خود - یافتن معنای زندگی و چه باید کردهای انسان - خواه ناخواه به مباحث نظری کشیده می شود و در این راه، مسیری طولانی را طی می کند. در طول این مسیر، آنگاه که اعمال و شیوه انتخابی خود را بازبینی می کند مرتب شیوه خود ر ا برای رسیدن به "معنای زندگی" زیر سوال می برد و از این بابت که به جای دست زدن به " اعمال پربار" به قول خودش " مشغول چریدن در بین کتابهاست" خود ر ا سرزنش می کند. خود را فردی معرفی می کند که سنت شکنی کرده است و بر خلاق آیین نیاکانش ، "عمل" را به "کلام" و "خون "  را به "جوهر" تبدیل کرده است :
" با خود گفتم : تا از چگونگی هدف بزرگتر زندگی انسان بر خاک سردر نیاورم ، چگونه می توانم به هدف زندگی زودگذرم پی ببرم؟ و تا به زندگی ام هدف ندهم چگونه می توانم دست به عمل زنم؟... می خواستم از روی اختیار هدفی برای زندگی بیابم که با نیازهای روحی و فکری ام منطبق باشد؟ ".

گرچه تقریباً در همه آثار نیکوس نگاهی به روشها و راههای رسیدن به این نیاز اساسی مشاهده می شود این روشها و تقابل میان "نظر" و "عمل" موضوع اساسی کتاب " زوربای یونانی" و " اودیسه: روایتی نو" به حساب می آید که در مورد این دومی کازانتزاکیس 15 سال با آن زندگی کرده است. قهرمان هر دو کتاب فوق اودیسه و زوربا راه عمل ، زندگی کردن و تجربه نمودن امور گوناگون را مبنا  و روش پی بردن به کنه و جوهر زندگی به حساب می آورند. تمایل و آرزوی همیشگی نیکوس ، دست یازیدن به "اعمال بزرگ" و "کارهای سترگ و پربار" توأم با شجاعت و اراده بود . اما او نیز به هیچ عنوان نمی تواند از نقش و اهمیت پایه های نظری جستارهای خویش بسادگی گذر کند . بدین گونه است که ندا  در می دهد: " نمی شود آدم کاری را بدون "چرا" و فقط به خاطر آنکه دلش می خواهد انجام دهد." تعارضاتی این چنینی  سخن سعدی را به یاد می آورد که :

                   جز به خردمند مفرما عمل       گرچه عمل کار خردمند نیست

سخن از بحران معنا و نیاز به معناطلبی از سویی سوالی فرازمینی و فرازمانی محسوب می شود. انسانها در زمانها و مکانهای گوناگون همیشه با سوالاتی در باره معنا و هدف خلقت و زندگی دست به گریبان بوده اند و بسیاری عمر خویش را بر سر کاوشهایی این گونه گذاشته اند. اما بحران معنا در زمانه ما که شرایط و حرف و حیدثها منحصر بفردی را داراست در تفاوت ماهوی با تجلیات این بحران در سده های پیشین قرار دارد. دوران ما دوران فقدان ایمان و آرمانهای بزرگ است. اینها زمانی معنازا بودند اما در زمانه ما دست نایافتنی هستند و زندگی نیکوس در چنین زمانه ای سپری می شود.

 

 

 


| نظرات [0]






: روی جلد کتاب سارتر که می نوشت


روی جلد کتاب سارتر که می نوشت

سارتر که مینوشت، نوشته بابک احمدی، مهمترین اثری است که امسال، یکصدمین سالروز تولد ژان پل سارتر به زبان فارسی تألیف و منتشر شده است؛ حتی شاید بتوان گفت این کتاب، چشمگیرترین اثری است که یک ایرانی درباره فیلسوف و نویسنده پرآوازه سده بیستم فرانسه نگاشته است.

سارتر که مینوشت، در واقع، زندگینامه فکری ژان پل سارتر است که با قرار دادن اندیشههای این روشنفکر در متن و سیاق زمانه خود، میکوشد آرا و نظریه ها و نوشته های ادبیاتش را از نگاهی انتقادی شرح و بررسی کند.

بابک احمدی با تکیه بر نویسنده بودن سارتر، در مقام یکی از پرنویس ترین فیلسوفان و ادبیان سده پیشین، تحولات فکری و فلسفی سارتر را تبیین میکند.

فصل نخست، "سارتر در دنیا"، حکایتی است روان و چالاک از سوانح احوال این اندیشهگر پرتاب و تب. فصلهای بعدی به مبانی فلسفی سارتر در زمینه هستیشناسی پدیدارشناختی، نقد خرد دیالکتیکی و نیز ایدههای او درباره مقوله های چون اخلاق، عمل سیاسی و نظریه ادبی میپردازد.

با آنکه ایرانیان در زمان حیات سارتر با نام او آشنا شدند، با اندیشه های وی – به ویژه دیدگاههای فلسفیاش – آگاهی عمیق نیافتند.

جز یکی دو رساله کوتاه و ساده سارتر درباره اگزیستانسیالیسم و نیز ترجمه بخشهایی از کتاب ادبیات چیست، آثار نظری مهم سارتر(مانند امرخیالی،هستی و نیستی؛ جستاری درهستی شناسی،  پدیدارشناختی، نقد عقل دیالکتیکی) به فارسی برگردانده نشد و تنها چند رمان و نمایشنامه معروف سارتر مانند تهوع یا دستهای آلوده در دسترس فارسیزبانان قرار گرفت.

با این همه، سارتر در دهه چهل و پنجاه در ایران – مانند بسیاری کشورهای غربی و غیرغربی دیگر – نماد روشنفکر متعهد و درگیر با پیرامون شناخته شد. از این چشمانداز، سارتر که مینوشت اثری است که برای نخستین بار طرحی کلی و تصویری تمامنما از سارتر به دست میدهد.

بابک احمدی که در ایران، به ویژه با کتاب ساختار و تأویل متن آوازهای بلند یافت، در سالهای گذشته به تکنگاری چند فیلسوف روی آورده که در زبان فارسی کم مانند است؛ یکی درباره کارل مارکس با عنوان مارکس و سیاست مدرن و دیگری اثری سهگانهای درباره مارتین هایدگر (هایدگر و تاریخ هستی، هایدگر و پرسش بنیادین، و بخش سوم که درباره تأثیر هایدگر بر اندیشه فلسفی، اجتماعی و هنری پس از اوست و هنوز نشرنیافته است).

بابک احمدی که در آثار نخستین خود کوشید شمایی فراگیر از جریانهای معاصر نقد ادبی، هرمنوتیک و زیباشناسی فراروی فارسیزبانان بنهد، به سرعت با استقبال دانشجویان رشته های هنر، ادبیات و علوم انسانی رویاروشد و به طرزی گسترده در شکل دادن به آنچه گفتار پست مدرن در ایران خوانده میشود اثر نهاد.

با آنکه فهم ایرانیان از پست مدرنیسم تا اندازه بسیاری وامدار بابک احمدی است، نه تنها مخالفان پست مدرنیسم، که شماری از اهل فلسفه بر نوشته های او خرده گرفتند و آن را فاقد دقت و اعتبار فلسفی خواندند.

از این میان، مراد فرهادپور و محمدرضا نیک فر نقدهای نیرومندی بر ساختار و تأویل متن در مجله های کیان و نگاه نو نگاشتند. به رغم نقدهای ژرفکاوانه بر نوشته های بابک احمدی، کتابهای او همگانی و سخت اثرگذار شد و طی بیش از یک دهه گذشته، در صدرپرفروشترین کتابهای فلسفی در ایران قرار گرفت.

          

ژان پل سارتر و سیمون دوبوار        

با این همه، بابک احمدی با روی آوردن به نوشتن تکنگاری درباره سه فیلسوف تأثیرگذار غرب، مارکس، هایدگر و سارتر، تلاش کرد به دقت فلسفی و پرهیز از کلیگویی و سادهسازی پیشین روی آورد. اما هنوز هم برخی از فلسفهدانان ایرانی آثار او را تا اندازهای گمراهکننده میدانند و باور دارند وی با گرتهبرداری از کتابهای منتشرشده در باره زمینه های مورد بحث، درواقع ترجمه و تفسیری ناراست از فلسفه و فیلسوفان معاصر به دست میدهد.

سارتر که مینوشت، با همه اینها، اثری است از نظر فلسفی، دقیقتر. نویسنده با بهرهگیری از شیوه شرح حال نویسی فلسفی غربیان، روایتی جاندار از سرگذشت فکری فیلسوف – ادیب پیش میگذارد.

نثر بابک احمدی که پیشتر به ابهام و بیهودهگویی متهم شده، روان، زنده و گیراست و در بخشهایی از کتاب بیهیچ گیر و گرفتی، مفاهیم فلسفی را خوشگوار در ذهن خواننده مینشاند.

هر سه فیلسوفی که بابک احمدی در سالهای اخیر بدانها پرداخته در ایران نه تنها شناخته شدهاند که موضوع مناقشه و جدل هم بودهاند.

نه تنها سارتر، که مارکس و هایدگر در ایران هوادارانی سفت و سخت دارند و در نتیجه نوشتن درباره آنها به ویژه از پایگاه تاریخ نگاری انتقادی اندیشه آسان نیست. بابک احمدی با وجود دلبستگی به سارتر، در پی توجیه اعمال و آثار او نیست – و حتی چندان در پی ساده کردن آنها هم نیست – بلکه نیت او روشن کردن آن ایدهها و کنشها و قراردادن آنها در زمینه تاریخی، برای فهم بهتر، است.

طرح بابک احمدی برای بازکاوی اندیشههای فیلسوفی که چند دهه پیش درگذشت، کامیاب است، زیرا بیش از هر چیز استوار بر پرسشی امروزی است که سارتر امروزه به چه کار ما میآید.

کار بابک احمدی درباره مارکس و هایدگر نیز با همین پرسش آغاز میشود و نوارهای نوری که بر چهره اندیشه آنان میافکند، برای آشکارکردن و پاسخ دادن به همین پرسش است.

برای نویسنده سارتر که مینوشت، آزادی در کانون کار فکری ژان پل سارتر قرار داشت: «معضلهایی چون تعهد، نیاز، شرایط ساختاری (عملی)، دیالکتیک زندگی و تاریخ، منش تصادفی (و ممکن، نه ضروری) وجودمان، «فاصله درونی»ای که هر کوششی در جهت ساختن هویت خودمان را بازمیآفریند، همه ما را نیازمتد بررسی اندیشههای سارتر میکند». و سرانجام این درس اخلاقی سارتر که «آنچه دیگران از تو میخواهند بسازند، بنبستی در زندگی نیست؛ همیشه راهی است...عوضشدن به یاری نیروی خودانگیخته خویش: این آزادی است».

و به فرجام، شاید بهتر بود بابک احمدی فصلی پایانی مینوشت درباره شیوه فهم ایرانیها در دهههای گذشته از ژان پل سارتر و دامنه اثرگذاری او در میان روشنفکران و نویسندگان ایرانی. گرچه سراسر کتاب تا اندازهای میکوشد دریافتی به نسبت متفاوت از این روشنفکر فرانسوی و در تقابل با برخی سادهانگاریها در شناخت او پیش بکشد، فصل پایانی کتاب میتوانست سازوکار تفسیری را که از سارتر در ایران پدیدآمد بپژوهد و نشان دهد در چه بستر ایدئولوژیک و فکری سارتر فهم شد و چرا امروزه باید سارتر را به گونهای دیگر دریافت.

احمدی، بابک، سارتر که مینوشت، نشر مرکز، تهران، 1384

 

 



| نظرات [0]






: درباب هرمنویتیک


 

 درباب هرمنویتیک

معنای واژه هرمنویتیک را بیان کنید ؟

واژه هرمنویتیک برگرفته از مصدر هرمنویین hermeneuein در زبان یونانی است ، که به سه معنای  تلفظ ، تعبیر، ترجمه و تفسیر کردن به کار می رود .  این سه معنا ارتباط نزدیکی با هم دارند ، به نحوی که بعضی ها در واقع تفسیر کردن را نوعی ترجمه کردن ، و ترجمه کردن را  به نوعی بیان آن چیزی که در ذهن گوینده ، و وساطت برای رسیدن به معنایی که در ذهن گوینده است می دانند . به علاوه ، هر ترجمه ای  نیز تفسیری است که مترجم از بیان گوینده یا مولف دارد .

واژه هرمنویتیک در اصل،  یونانی است . درفرهنگ یونان باستان هرمنویت به کسی گفته می شد که سخنان کاهنه  معبد دلفی یا دلفوی را تفسیر می کرد که روی یک سه پایه ، نزدیک به چاهی که از آن بخار بلند می شد می نشست وپس از دریافت قربانی و اظهار کرنش و ستایش نسبت به خدایان ،  در یک حالت خلسه وار از آینده ، و خیر و شر امور مراجعه کنندگان به معبد به صورت کلمات مقطع و بریده بریده خبر می داد.  بنابراین هرمنویتیک به معنای اصلی اش دارای بستری دینی است . همچنین این تفسیرها درباره شعر شاعران ، به خصوص آثارهومر( ایلیاد و ادیسه)  وهزیود( تئوگونیا = پیدایش خدایان)  نیز به کار می رفت و شاعران را هرمنویتیس هرمنویت ( مفسر مفسران) می نامید ند .  در مجموعه آثار ارسطو نیزبا فصل، یا کتابی  با نام  پری هرمنویاس  یا  باری ارمنیاس، که در ترجمه به زبان عربی  العباره  ترجمه شده  روبرو می شویم .   بعدها این معنا، به تدریج به معنای هرگونه بیان، یا ترجمه و برگردان، یا تفسیری اطلاق شد . هرمنوتیک به معنای جدید آن ، یعنی دانش تفسیر کردن، از قرن هفدهم رواج پیدا می کند .  نسبتی  که برخی زبانشناسان تلاش می کنند  میان هرمس( پیام آورمیان خدایان، و میان خدایان و انسانها) و هرمنویتیک برقرار کنند چندان معتبر و قابل اتکا نیست .

در زبان فارسی برای این واژه معادل های مختلفی همچون تاویل، منطق فهم، تفسیر ، و زندآگاهی به کار می رود .  نظر شما درباره معادل های فارسی هرمنویتیک چیست ؟

 

 ببینید ، یک وقت ما تکیه بر معنای ریشه شناختی etymologic می کنیم ؛ یک وقت به محتوا نظر می کنیم . اگر ما منطق فهم را برای رساندن معنای هرمنویتیک به کار ببریم تنها به یک نوع از هرمنویتیک که مربوط به دوره متاخرتر است اشاره کرده و بدین وسیله دامنه هرمنویتیک  را تنگ در نظر گرفته ایم . به نظر من لفظ  تفسیر به دلیل دامنه و گستره  معنا، برای هرمنویتیک مناسب تر است .

 هرمنویتیک در دوره جدید چگونه رواج پیدا کرده و به چه معناهایی به کار رفته است ؟

هرمنویتیک در دوره جدید، در وهله نخست در گستره  د ین ( تفسیر کتاب مقدس) ، علم حقوق، وعلم پزشکی ، و با آثار کلاویوس و سپس فردیریش آست ، و شلایرماخر رواج پیدا می کند . از آنجایی که یکی از سه شاخه مهم مسیحیت ، یعنی پروتستان ، مرجعیت کلیسا را برای تفسیر کتاب مقدس نپذ یرفت و معتقد بود که هرکس باید خود  به کتاب مقدس رجوع کند ؛ وهمچنین توجه به  آثار کلاسیک  فلسفی ، ادبی ، و ...  یونان و روم باستان ، که حرکتی به سوی روی آوردن به متن بود ، وتفسیر این متن ها دارای آراء و نظرات متعد دی بودند ، ضرورت روی آوردن به علمی مدون که درآن قواعد و روشهای تفسیر به صورت نظام یافته وجود داشته باشند احساس شد .  

در گستره علم حقوق و پزشکی هم مساله تفسیر وهرمنویتیک وجود داشت .  به این معنا که شما در طب هم نشانه های خاصی دارید .  پزشک  از روی نشانه های بیماری ، تلاش می کند که بیماری را فهم کرده و آن را بازیابد . به تدریج هرمنویتیک از این حوزه ها فراتر رفت ، تا جایی که امروزه ما با کسانی روبه رو هستیم با تکیه بر اندیشه های کلاویوس کوشش می کنند که خودشان را به نشانه شناسی و مطالعه متون مکتوب ، و از آنجا به سوی فهم به طور کلی برسانند .

تا پیش از شلایرماخر ، تکیه مفسران بر متن (text ) و به خصوص متن کتاب مقدس و تفسیر آن است . اما آنچه در کار شلایرماخر جدید است این است که وی نگاهی کانتی به متن دارد . توضیح این که ، کانت معتقد بود ما به شیء فی نفسه(noumen)  دسترسی نداریم و نمی توانیم آن را بشناسیم ، ما فقط به پدیدارها (phenomen) می توانیم علم و شناخت پیدا کنیم . شلایرماخر به جای شیء ، متن را قرار داده و معتقد است ما به متن از آن حیث که متن است راه و شناختی نداریم ، ما به متن ، فقط از آن حیث که در فهم ما بروز می کند دسترسی و شناخت می توانیم داشته باشیم . شلایرماخر معتقد است که در درجه اول ما به دلیل این که فهممان از متن تابع عوامل مختلفی است که به خودمان بر می گردد ، بنابراین در درجه اول باید بگوییم که واکنشی که متن در ما بر می انگیزد این است که متن را آن گونه که هست در واقع در نمی یابیم ، یا اشتباه  درمی یابیم ، یا دست کم، دچار سوء فهم می شویم و آن را تابع شرایط خود مان می کنیم ؛  سوبژکتیویته (subjectivity) در این جا بروز کامل خود را نشان می دهد . بنابراین باید بگوییم که کوشش ما برای فهم درست تر مساوی است با تلاش برای رفع سوء فهم ها .

 به تدریج ، بعد از شلایرماخرعلم هرمنویتیک گسترش یافت و هایدگر در یک فصل کوتاه و فشرده در کتاب وجود و زمان که مربوط به دوران جوانی اوست به هرمنویتیک توجه نشان داده است. در این فصل کوتاه ، با واژه هرمنویتیک به عنوان تفسیر دازاین (dasein) - وجود مقید انسان -  از خودش برخورد می کنیم . وی  دیگر این مسیر را  چندان د نبال نکرده و این کلمه دیگر در آثار او ظهوری پیدا نمی کند .  . با گادامر،  هرمنویتیک به عنوان یک رشته ، در قلمرو فلسفه مطرح می شود . گادامر درکتاب مهم خود ، یعنی حقیقت و روش ، که در سال 1960 منتشر شده است تلاش می کند مساله حقیقت ، نحوه راه یابی ما به حقیقت، و مساله فهم و  معرفت را محور بحث خود قرار دهد .

 

آیا به غیر از شاخه پروتستان ، دو شاخه دیگر مسیحیت ، یعنی شاخه کاتولیک، و ارتودوکس هم  به هرمنویتیک( تفسیر کتاب مقدس) توجهی شده است؟  

   این نکته که گفته می شود علم هرمنویتیک در دوره جدید از پروتستانتیسم شروع می شود از لحاظ تاریخی درست است ، ولی مساله فراتر از پروتستانتیسم است . البته درپروتستانتیسم هم مسائل کاملا بد یعی  مطرح نشده است . شما اگر به کتاب  کلید کتاب مقدس اثر کلاویوس نگاه بکنید می بینید نقل قولها و استنادهایش همه به آباء کلیسا، و آگوستینوس و اریگنس است که همگی اندیشمندان کلیسایی بودند . وقوف نسبت به این مساله و اهمیت پیدا کردن آن نزد پروتستانتیسم یک جایگاه ویژه ای دارد ، علتش نیز در این است که احساس می شد که کتاب مقدس آن چنان  از زاویه های مختلف مورد بحث قرار گرفته که اصلا امکان رسیدن به پیام خود مسیح وجود ندارد . در واقع کلام خداوند که مخاطبش فردفرد انسانها در طول تاریخ است به یک نور کمرنگی که کورسویی دارد تبدیل شده و از پس این همه لایه های مختلفی که آراء و اندیشه های عرفانی، کلامی،  فلسفی ، حقوقی و امثال اینها بر روی آن پوشانده است بر نمی آید . بنابراین می بینید که مساله فقط مربوط به کلیسای پروتستان نیست . یک طرزنگرش به  روی آوردن به متن ، به خصوص کتاب مقدس ، و دیگر کتب  به معنای عام  است . همچنین می دانید که در دوره رنسانس و اصلاح دینی (reformation) که اتفاقا درهمین دوره اتفاق می افتد رویکرد دیگری هم داریم که به کتابهای یونان و روم باستان که الگویی برای بیان شیوه نگارش فصیح و بلیغ به شمار می روند روی می آورند . بنابراین می بینیم که مساله منحصر در  پروتستانتیسم  نیست ولی طبیعی است که در پروتستانتیسم اهمیت پیدا می کند .    

 گرایشهای عمده هرمنویتیک در دوره معاصر کدامند و  به کدام یک ازتری می شود ؟

به این پرسش از جوانب مختلف می توان نگاه کرد .  دیلتای  معتقد است می توان برای علوم انسانی روشی پیدا کرد که هر چند متفاوت با علوم تجربی طبیعی است اما می تواند به نحو علمی الگویی را بدهد که با مسائل برخورد کنیم. گادامر در کتاب حقیقت و روش می خواهد بیان کند که روش و نحوه مواجهه روشمند با انسان و علوم انسانی خودش دارای پیشفرضهای خاص و ایده ال دانستن علم فیزیک و مکانیک است و این که ما داریم تلاش می کنیم که علوم انسانی را هم چیزی شبیه به این علوم بکنیم . هرچند کتاب نامش حقیقت و روش است ، در واقع می خواهد بگوید حقیقت بله ، و روش نه .

در زمان گادامر بحث های زیادی درگرفت و از زوایای مختلفی به این موضوع نگاه شد . یکی از افرادی که به این بحث ها دامن زد یورگن هابرماس فیلسوف معاصر آلمانی است که با توجه به مبنای خودش در بحث مفاهمه،  به سراغ مباحث هرمنویتیک آمد . نوشته های هابرماس در نقد گادامر ، و پاسخ های گادامر به او به عنوان متون مهم در مسیر تحول هرمنویتیک در دوران جدید محسوب می شود . هابرماس در طی سالها، دگرگونی های زیادی در اندیشه هایش پیدا شد و خودش پدیده ای است که باید مورد بازشناسی قرار بگیرد .